...با دست آرام می زنم روی شانه ام.مثلا تو پشت سرم ایستاده ای.مثلا دست،دست تو بود و تو زدی روی شانه ام.بر می گردم و با دست دیگرم،دستی را را که دست تو بود می گیرم.می کشمت به طرف خودم.حالا مثلا تو هستم که دارم تو را بغل می کنم.حالا مثلا تو را بغل کرده ام.

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387 توسط فهیمه احدی | لينك
ثابت |
غروب سرخ و طلایی نا کجا آباد...
رد پای نا کجایی زنی روی گل ها...
بوی سنگین نم...
صدایش را همه جا می شنوم
می دوم به دنبالش... فریادم می زند فریاد می زنم
رویایم تا ناکجاآباد می بردم می بردم نا کجا آباد
می برد مرا تا درگیر کجاها نباشم
نجاتم می دهد از کجا بودنم
دیگر فریادم را نمی شنوم
کجا بودنم را فراموش کرده ام
زمینی نیستم دیگر
دستانم را که دراز می کنم
نا کجاترها می روند
رویایم را حیف نمی شود نگه داشت
تلنگرم می زنند:((کجایی؟))
نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387 توسط فهیمه احدی | لينك
ثابت |
کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد...
نخستین برف سال در حیاط
عروسی بر پا کرده
درخت توت...
و هوایش سرد
لرزه افکنده بر تنم
سفید پوشیده اندهمه...
جز تو...
بی آنکه بخواهی
حتی کلامت اندوه وار و تاریک
و پریشان و سیاه موهایت
فشار مدادکی روی کاغذ
نگاه می کنم به تو... به کاغذ...
فرو رفته ای در قرمزی شعر
لا اقل کاش نوشته ها سفید می ماندند.
نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی 1386 توسط فهیمه احدی | لينك
ثابت |
از وقتی که به یاد دارم تولدم که می شد کیکی با شمعهای روشن روبرویم می گذاشتند و برای سالگرد تولدم خوشحالی می کردند:(تولد تولد تولدت مبارک....بیا شما رو فوت کن تا صد سال زنده باشی)
با خودم فکر می کردم چه قدر خوب که برایم صد سال زندگی آرزو می کننداما هر چه بزرگتر می شوم نگران تر از هر سال که مبادا صد ساله شوم وقتی خودم را تصور می کنم غصه ام می گیرد نکند مثل پیرزنی شوم که آنروز دیدم:
-همه غم ریخته بود آنجا در عمق خطوط پیشانیش
همه ضجه
آنجا
پشت پرده ی پاره گوشش
چشمانش به کدری شیشه ی کلفت عینکش
و پاهایش... آه خدای من.. -
امروز روز تولدم
احساسی به سراغم می آید حسی عجیب و غریب
حسی که هر سال فقط یکبار وآن هم بیست و چهارم شهریور برایم تکرار می شود
۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵
همیشه دوست داشتم بدونم آدمای دیگه روز تولدشون به چی فکر می کنن چه کار خاصی می کنن؟
خیلی خیلی خوشحال می شم نظرتون رو بدونم
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386 توسط فهیمه احدی | لينك
ثابت |
ساوه ـ سامان
تقدیم به کیانای عزیزم

من خودم هستم
آخر چه می شد
اگر می شد نیستی ها را به هستی ها سنجاق کرد
تا شاید افکار عریانم
رنگ تازه ای به خود می گرفت
و این سر در گمی آویزان به کلامم
راهش را تا ابدیت می دید
و لرزش دستانم و دلم و...و وجودم در آن شلوغی نا پدید می شد
از ازدیاد متهاجمانه رویاهایم تهی شده ام
یا شاید این را می خواهم
اما تا به حال
چشمانم از سلطه ام خارج مانده اند
پر می شوند و باز خالی وهمچنان شیشه های شکسته روی دستم باد می کند
انگار آن زمان که شیشه های چشمان من را کار می گذاشتند
قحطی شیشه ای دو جداره بوده است
یا شاید اگر جمجمه هایم عایق داشت
محتویات ذهنم در قفسی مدرن محبوس می شد
و چه راحت می شدم...
چه راحت می شدم از شلاق های نزده اما در دست سر نوشت
(پیشگویی را همیشه دوست داشته ام)
حالا که فکر می کنم
می بینم
تنها چشمهایم خودشان هستند
بی آلایش و بی آرایش
وتنها افکارم
اما نه...
این منم
تنهای تنها
که چاره ای جز خود بودن ندارم
نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386 توسط فهیمه احدی | لينك
ثابت |
اشک در چشمانم میلغزد
مثل همیشه که فکر میکنم...
واژه ها به سراغم نمی آیند
به دنبالشان تا خدا میروم
بلکه خالی شوم از این غلیان اما چه سود...این بار نیز می گریزند
وچشمهایم:
آسوده از بی قراری هاآغوش گرمش را باز میکند
اما این بار نه به رسم معرفت.
آتش درونم زبانه میکشد واین احساس همیشگی مکرر میشود
ادامه میدهد... روحم را احاطه میکند
و باز پیری به سراغم میآید ناتوان می شوم قلم را میگذارم و میروم... مثل همیشه...
ناتمام
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386 توسط فهیمه احدی | لينك
ثابت |
:: عناوين آخرين مطالب ارسالي