تبليغاتX
<-ماه نقره-> <هرگز از مرگ نهراسیده ام اگر چه دستانش از ابتذال شکننده تر بود باری هراس من همه از مردن در سرزمینی ست که مزد گورکن از بهای آزادی آدمی افزون باشد
ماه نقره

 

از وقتی که به یاد دارم تولدم که می شد کیکی با شمعهای روشن روبرویم می گذاشتند و برای سالگرد تولدم خوشحالی می کردند:(تولد تولد تولدت مبارک....بیا شما رو فوت کن تا صد سال زنده باشی)

با خودم فکر می کردم چه قدر خوب که برایم صد سال زندگی آرزو می کننداما هر چه بزرگتر می شوم نگران تر از هر سال که مبادا صد ساله شوم وقتی خودم را تصور می کنم غصه ام می گیرد نکند مثل پیرزنی شوم که آنروز دیدم:

-همه غم ریخته بود آنجا در عمق خطوط پیشانیش

همه ضجه

آنجا

پشت پرده ی پاره گوشش

چشمانش به کدری شیشه ی کلفت عینکش

و پاهایش...                آه خدای من.. -

امروز روز تولدم

احساسی به سراغم می آید  حسی عجیب و غریب

حسی که هر سال فقط یکبار وآن هم بیست و چهارم شهریور برایم تکرار می شود       

                               ۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵                        

همیشه دوست داشتم بدونم آدمای دیگه روز تولدشون به چی فکر می کنن چه کار خاصی می کنن؟

خیلی خیلی خوشحال می شم نظرتون رو بدونم


نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386 توسط فهیمه احدی | لينك ثابت |

 

 

                     ساوه ـ سامان

 

 

 

       تقدیم به کیانای عزیزم              

 

 

من خودم هستم

 

آخر چه می شد

اگر می شد نیستی ها را به هستی ها سنجاق کرد

تا شاید افکار عریانم

رنگ تازه ای به خود می گرفت

و این سر در گمی آویزان به کلامم

راهش را تا ابدیت می دید

و لرزش دستانم و دلم و...و وجودم در آن شلوغی نا پدید می شد

از ازدیاد متهاجمانه رویاهایم تهی شده ام

یا شاید این را می خواهم

اما تا به حال

چشمانم از سلطه ام خارج مانده اند

پر می شوند و باز خالی                  وهمچنان شیشه های شکسته روی دستم باد می کند

انگار آن زمان که شیشه های چشمان من را کار می گذاشتند

قحطی شیشه ای دو جداره بوده است

یا شاید اگر جمجمه هایم عایق داشت

محتویات ذهنم در قفسی مدرن محبوس می شد

و چه راحت می شدم...

چه راحت می شدم از شلاق های نزده اما در دست سر نوشت

(پیشگویی را همیشه دوست داشته ام)

 

حالا که فکر می کنم

می بینم

تنها چشمهایم خودشان هستند

بی آلایش و بی آرایش

وتنها افکارم

اما نه...

این منم

 تنهای تنها

که چاره ای جز خود بودن ندارم

 


نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386 توسط فهیمه احدی | لينك ثابت |
 
نوشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386 توسط فهیمه احدی | لينك ثابت |
:: عناوين آخرين مطالب ارسالي
» مثلا
»
»
» تولد
» زیبایی چیست؟
» روان مثل ....آب
» مثل همیشه
»
»
»