|

(ـ مرگ را پرواي ان نيست كه به انگيزه اي انديشد)
اينو يكي مي گف كه سر پيچ خيابون وايساده بود.
(ـ زنده گي را فرصتي انقدر نيست كه در آيينه به قدمت خويش بنگرد
يا از لبخنده واشك يكي را سنجيده گزين كند .)
اينو يكي مي گف كه سر سه راهي وايساده بود.
(ـ عشق را مجالي نيست حتي آنقدر كه بگويد
براي چه دوستت مي دارد.)
والاهه اين ام يكي ديگه مي گف:
سرو لرزوني كه
راست
وسط چارراه هرورباد
وايساده بود.
|