تبليغاتX
<-ماه نقره-> <هرگز از مرگ نهراسیده ام اگر چه دستانش از ابتذال شکننده تر بود باری هراس من همه از مردن در سرزمینی ست که مزد گورکن از بهای آزادی آدمی افزون باشد
ماه نقره
دوشنبه، 13 فروردين 1386، ساعت15:44

همه راهها به تو ختم مي شوند...

به هر چيزفكر ميكنم به تو ميرسم با اين باور كه مرا دوست داي به سوي تو مي آيم و همه چيز را از تو مي خواهم.فقط از تو...

وقتي به تو مي انديشم چانه ام ميلرزد و وقتي از تو چيزي مي خواهم تمام صورتم پر از اشك ميشود چرايش را نمي دانم انبوه خواسته هايم اصلا اجازه فكركردن به علتش را نمي دهند.

حسي درون قلبم شعله ميكشد آن را هم نمي شناسم دلتنگي؟شرمندگي؟هيجان؟...

نميدانم......

تا فرصتي براي فكر كردن پيدا مي كنم ديگر شهر درون قلبم آتش گرفته وهرگز قلبم به من جواب نميدهد.

مي خواهم سبك شوم با هر قدمي كه به سمت تو بر مي دارم سبك تر از پروانه رها تر از قا صدك به سمت مهربا ني ات كه آخر همه ي راههاست.

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386 توسط فهیمه احدی | لينك ثابت |
:: عناوين آخرين مطالب ارسالي
» مثلا
»
»
» تولد
» زیبایی چیست؟
» روان مثل ....آب
» مثل همیشه
»
»
»