ساوه ـ سامان
تقدیم به کیانای عزیزم

من خودم هستم
آخر چه می شد
اگر می شد نیستی ها را به هستی ها سنجاق کرد
تا شاید افکار عریانم
رنگ تازه ای به خود می گرفت
و این سر در گمی آویزان به کلامم
راهش را تا ابدیت می دید
و لرزش دستانم و دلم و...و وجودم در آن شلوغی نا پدید می شد
از ازدیاد متهاجمانه رویاهایم تهی شده ام
یا شاید این را می خواهم
اما تا به حال
چشمانم از سلطه ام خارج مانده اند
پر می شوند و باز خالی وهمچنان شیشه های شکسته روی دستم باد می کند
انگار آن زمان که شیشه های چشمان من را کار می گذاشتند
قحطی شیشه ای دو جداره بوده است
یا شاید اگر جمجمه هایم عایق داشت
محتویات ذهنم در قفسی مدرن محبوس می شد
و چه راحت می شدم...
چه راحت می شدم از شلاق های نزده اما در دست سر نوشت
(پیشگویی را همیشه دوست داشته ام)
حالا که فکر می کنم
می بینم
تنها چشمهایم خودشان هستند
بی آلایش و بی آرایش
وتنها افکارم
اما نه...
این منم
تنهای تنها
که چاره ای جز خود بودن ندارم
نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386 توسط فهیمه احدی | لينك ثابت |

