غروب سرخ و طلایی نا کجا آباد...
نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387 توسط فهیمه احدی | لينك ثابت |
رد پای نا کجایی زنی روی گل ها...
بوی سنگین نم...
صدایش را همه جا می شنوم
می دوم به دنبالش... فریادم می زند فریاد می زنم
رویایم تا ناکجاآباد می بردم می بردم نا کجا آباد
می برد مرا تا درگیر کجاها نباشم
نجاتم می دهد از کجا بودنم
دیگر فریادم را نمی شنوم
کجا بودنم را فراموش کرده ام
زمینی نیستم دیگر
دستانم را که دراز می کنم
نا کجاترها می روند
رویایم را حیف نمی شود نگه داشت
تلنگرم می زنند:((کجایی؟))
نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387 توسط فهیمه احدی | لينك ثابت |

